
Satan_black6@
الان و همین لحظه داشتم به تک تک نظرات و وبلاگ کسایی که تا امروز فک میکردم منو یادشون رفته که صد البته رفته نگاه میکردم. چه غمی از تک تک کلماتمون بلند میشد... به شخصه میدونم هنوزم اون غم هست ،یه گوشه از دلمون نشسته و تکیه داده به قلب شکستمون یاد شخصی افتادم که ده سال از بهترین روزام با اون بود ، یادخنده ،گریه .یاد دعوای اخرمون.... یاد تهرانپارس ،فلکه سوم،کانکس پلیس که برام شده بود نشونه به طرف خونت... ده سال از بچگیم،نوجونیم با تو گذشت،میدونم نه نمیدونی که هنوز به ذهن خستم میایی و با همون چشمای کهربایت نگام میکنی و با غم میری... فکر نمیکردم ده سال بدون تو بتونم... نه زندگی نه کار نه فرد جدید .... من دارم فقط میگذرونم ،این تقاص دلشکسته تو و دلشکسته خودمه... کاش یه روز وقتی هنوز عمر و فرصتی داشتم ،ببینمت میدان پروین زیر درختا ،مثل قدیما نشستی و منتظر منی که از جاده هراز برسم.... تو داغ به دل نشسته منی....
الان و همین لحظه داشتم به تک تک نظرات و وبلاگ کسایی که تا امروز فک میکردم منو یادشون رفته که صد البته رفته نگاه میکردم. چه غمی از تک تک کلماتمون بلند میشد... به شخصه میدونم هنوزم اون غم هست ،یه گوشه از دلمون نشسته و تکیه داده به قلب شکستمون یاد شخصی افتادم که ده سال از بهترین روزام با اون بود ، یادخنده ،گریه .یاد دعوای اخرمون.... یاد تهرانپارس ،فلکه سوم،کانکس پلیس که برام شده بود نشونه به طرف خونت... ده سال از بچگیم،نوجونیم با تو گذشت،میدونم نه نمیدونی که هنوز به ذهن خستم میایی و با همون چشمای کهربایت نگام میکنی و با غم میری... فکر نمیکردم ده سال بدون تو بتونم... نه زندگی نه کار نه فرد جدید .... من دارم فقط میگذرونم ،این تقاص دلشکسته تو و دلشکسته خودمه... کاش یه روز وقتی هنوز عمر و فرصتی داشتم ،ببینمت میدان پروین زیر درختا ،مثل قدیما نشستی و منتظر منی که از جاده هراز برسم.... تو داغ به دل نشسته منی....
الان و همین لحظه داشتم به تک تک نظرات و وبلاگ کسایی که
تا امروز فک میکردم منو یادشون رفته که صد البته رفته نگاه میکردم.
چه غمی از تک تک کلماتمون بلند میشد...
به شخصه میدونم هنوزم اون غم هست ،یه گوشه از دلمون نشسته و
تکیه داده به قلب شکستمون
یاد شخصی افتادم که ده سال از بهترین روزام با اون بود ،
یادخنده ،گریه .یاد دعوای اخرمون....
یاد تهرانپارس ،فلکه سوم،کانکس پلیس که برام شده بود نشونه به طرف خونت...
ده سال از بچگیم،نوجونیم با تو گذشت،میدونم نه نمیدونی
که هنوز به ذهن خستم میایی و با همون
چشمای کهربایت نگام میکنی و با غم میری...
فکر نمیکردم ده سال بدون تو بتونم...
نه زندگی نه کار نه فرد جدید ....
من دارم فقط میگذرونم ،این تقاص دلشکسته تو و دلشکسته خودمه...
کاش یه روز وقتی هنوز عمر و فرصتی داشتم
،ببینمت میدان پروین زیر درختا ،مثل قدیما نشستی و منتظر
منی که از جاده هراز برسم....
تو داغ به دل نشسته منی....
برچسب:
نویسنده: یوسف صالحپور