خرید بک لینک

سلام ،نمیدونم کی وچه وقت و چه کسی اینو میخونه اما مینویسم

روزگاری که در اوج جونی و غرور و تنهایی مینوشتم کنارم بودین دوستان وبلاگی

درکنارم بودین در اولین شکست عشقیم در سن ۱۵ سالگی

در کنارم بودین وقتی دانشگاه قبول شدم

در کنارم بودین وقتی با تهمتی بس سنگین پدرم منو از دانشگاه در اورد و زندانیم کرد

در کنارم بودین وقتی به زور سر سفره عقد و چشم گریون و لبی پر خون از کتک نشسته بودم و

دعاهای شما بود که بهم خورد

سالها در کنارم بودین در تمام و لحظه لحظه زندگیم، از دوباره دانشگاه رفتنم

از ازدواج مثلا عاشقانه البته خیلیاتون گفتین نکن اشتباههاما عشق کورمکرده بود

و طلاق ....

فوت خواهرم بدترین بزرگترین ضربه زندگیم بود و خیلیاتون در مراسمش شرکت کردین

ممنونم از همتون،

حالا بعد چندوقت میخوام بنویسم تا بدونید در چه حالم

پدرم یه سالو نیم پیش بر اثر سکته قلبی فوتکرد و چیزی

جز بدهی و دادگاه چیزی نزاشت برای من و مادرم

،خانواده پدری ومادریم بعد هفت پدرم مارو تنها گذاشتن

در همون اوضاع کسی اومد تو زندگیم که جز

صداقت و غیرت مردونش منو نکشوند طرف خودش

با کمکش تونستم دربرابر مشکلات باشتم و خدارو شکر تونستم از نو شرو کنم و بسازم

هرچیو که پدرم ویران کرده بود به خاطر اعتیادش

،و امروز۱۴۳۱۳۹۶. من در حالی که منتظرم توت فرنگی هستم

تا اولین هوس بارداریم برطرف بشه ،بله

من ازدواج کردم با مهربون ترین و مرد ترین مرد زمین و در انتظار

اولین معجزه علاقه و عشقی که از عقل به وجود اومد نه قلب و زیباترین عشقه هستیم

بابت تمام این سالها ممنون ازتون میام کمو بیش سر میزنم و همیشه بیادتونم

من هنوز دختر دریا و کوهای شمالم ،مخصوصا نوشهر

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:18

صفحه بندی