خرید بک لینک
Satan_black6@ تنهایی الان و همین لحظه داشتم به تک تک نظرات و وبلاگ کسایی که تا امروز فک میکردم منو یادشون رفته که صد البته رفته نگاه میکردم.چه غمی از تک تک کلماتمون بلند میشد...به شخصه میدونم هنوزم اون غم هست ،یه گوشه از دلمون نشسته وتکیه داده به قلب شکستمونیاد شخصی افتادم که ده سال از بهترین روزام با اون بود ،یادخنده ،گریه .یاد دعوای اخرمون....یاد تهرانپارس ،فلکه سوم،کانکس پلیس که برام شده بود نشونه به طرف خونت...ده سال از بچگیم،نوجونیم با تو گذشت،میدونم نه نمیدونیکه هنوز به ذهن خستم میاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:20

Satan_black6@ شفاف سازی الان تو قسمت نظرات یه نظر خصوصی بود که حالمو گرفت.میخوام شفاف سازی کنم ،من قبل ازدواج و دوران دانشجویی ،چه قبل دانشجو شدن یه نفر تو زندگیم بود به اسم مهدی قاسمی ،بچه تهران تهران پارس، مدت ده سال رفیق بودیم تا پای خواستگاری و نامزدی هم رفتیم ،اما به دلایلی بهم خورد .ضربه جدایی برای من و اون اقا شدید بود چون این جدایی به خواست ما نبود.من به خاطر اخلاق مردونه ای که داشتم بیشتر دوستانم پسر بودن (متسفانه داخل ایران اگر دوست معمولی دختر یا پسر هم داشته باشی به چشم خراب وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 21 تير 1405 ساعت: 21:20

نزار که تاریکی بشم ,بیام به سمت خونتون حلقه ی مرگ و بکشم , به دور آشیونتون سفر کن از غروب من ,قیامتم شروع شده خدارو از یاد بردم و ,مردنت آرزوم شده مبارکه غریبتون ,با این که قلبم راضی نیس همین شبه جنون من , جهنمم خیالی نیس روز وصال تو و اون , رخت عزا تو ببینم پشت شب هجله ی تو,به عشق مرگت بشینم به گریه هام خنده نکن,همیشه خوارت می کنم از رو زمین تاآسمون,وصله به دارت می کنم همسفرت شاکی بشه , سرش رو بالا میزنم [خنجرم و زیر گلوش,رگاش و تک تک میزنم واسه کی گریه می کنی ای دل بی طاقت من الهی آتیش بگیره , تو آه خاطرات من می خوام که سرنوشتشو ,خودم به آخر ببرم باید که دردای تو رو ,خودم به روزش بیارم                                      مبارکه غریبتون ,با این که قلبم راضی نیس ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 15:46

واژه ای ادا نشده ام که نک زبانت گیر کرده بودم ...ای کاش دیوانه بودم تا از ته دل می خندیدم.....نه اینکه مجبور باشم همیشه تبسمی تلخ بر لب داشته باشم....نه اینکه مجبور باشم گونه هایم را ارغوانی نگه دارم......ای کاش آنقدر دیوانه بودم تا در اوج ناراحتی می خندیدم.....فقط می خندیدم و می خندیدم.... Homادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:18

سلام دوستان خوبم شرمندم بخدا حسابی خودمو گم کردم به هر ریسمونی دست میندازم تا خودمو نجات بدم اما از دوست قدیمم ممنون واسه همچی که هنوز منو یادشه اما من نیومدم سرتونو درد بیارم اومدم ازتون بخوام بهم کمک فکری کنید میخوام یه کار اینترنتی راه بندازم که تو خونه راحت باشم هر نظری دارین بگین بهم رادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:18

واژه ای ادا نشده ام که نک زبانت گیر کرده بودم ...ای کاش دیوانه بودم تا از ته دل می خندیدم.....نه اینکه مجبور باشم همیشه تبسمی تلخ بر لب داشته باشم....نه اینکه مجبور باشم گونه هایم را ارغوانی نگه دارم......ای کاش آنقدر دیوانه بودم تا در اوج ناراحتی می خندیدم.....فقط می خندیدم و می خندیدم.... Homادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:18

سلام ،نمیدونم کی وچه وقت و چه کسی اینو میخونه اما مینویسم روزگاری که در اوج جونی و غرور و تنهایی مینوشتم کنارم بودین دوستان وبلاگی درکنارم بودین در اولین شکست عشقیم در سن ۱۵ سالگی در کنارم بودین وقتی دانشگاه قبول شدم در کنارم بودین وقتی با تهمتی بس سنگین پدرم منو از دانشگاه در اورد و زندانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یوسف صالح‌پور تاريخ: يکشنبه 14 خرداد 1396 ساعت: 15:18

صفحه بندی